قبول کن که نخواستی
و گرنه باران که راه ها رانمی بندد
تازه
زیر باران که آشتی ساده ست
کسی اشکهایت را نمی بیند
قبول کن که نخواستی
و گرنه
مگر تو نبودی که می گفتی
غسل باران که می گیری
زندگی طراوت از دست رفته را باز می یابد
یادت رفته ؟
سر به سر پروانه ها که می گذاشتی بر نمی گشتی
تا باران بگیرد و من
دلواپس بیایم و موهایت را خشک کنم
قبول کن که نخواستی
حالا که باران را بهانه می کنی
آشتی بی آشتی
مگر کنار توت کهنسال باغ
وقتی که باران بیاید
همین
"علیرضا بازرگان"

پ.ن:وبلاگم رفت تو ۳ سال تفلدش مبالک



+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 11:59 توسط MeLiNa
|