زندگي چون سفر كوتاهي ست
كه همان ازآغاز
انتهايش پيداست
آن چه در راه كمين كرده
ولي ناپيداست
پس بياييم
به زيبايي يك گل ، لب جوي
لطف يك سايه ي دلپذير بيد
گردش ماه به مهتابي و باغ
شوق يك شاپره بر شاخه نور
رويش بنفشه در دفتر شعر
مزه ي ترش و گسف گوجه ي كال
عطر رخوتناك بوته ي ياس
گرمي دست نوازش گر عشق
دل خود خوش داريم
ما همه مي دانيم
و همه بهت زده ، به انتها مي نگريم
زير لب مي پرسيم كه
« چرا»
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 19:55 توسط MeLiNa
|
کودکی مان را
شب ها و روزهایی را که گم شده بودند
دل هایی که پرپر می زد
برای فریاد گنجشکک ها
یادت هست؟
دو بادبادکی که در هم پیچیدند
- و من فکر می کردم که دعوایشان شده
و تو گفتی:
« آن ها عاشقند. باید با هم باشند»
...
و بعد رقصیدن برگ ها را دیدیم
- زرد ، قرمز ،نارنجی -
که باهم عشقبازی می کردند
درخت هایی که خوابیدند
گنجشک هایی که پریدند
و سپس...
هیچ کس نبود
زمستان که شد
نه تو بودی نه من
من گمشده شب بودم
تو روز را گم کرده بودی
من پریشان تو بودم
تو دل را بازیچه می خواستی
دلی که یخ می زد
در دست سردت
...
یادت هست؟
برایت آشفتم
غریبانه گفتم:
« همیشه با من باش!»
چه زود
روزها رفت
حالا...
برایت می نویسم
از آن چه دیدم و ندیدی
از هر چه داشتم و نخواستی
از آن که بودم و تو نبودی
حالا...
که رنگ نگاهت ، از یادم رفت
حالا...
که پژمردم...
از دست دادم...
از دست رفتم...
حالا...
برایت می گویم از دردی که می آزاردم
می نویسم برایت از دستی که با من بود و دلی که بی من
و نگاهی که غریبه شد با احساسم
حالا فقط یک خاطره دارم
که هر شب تازه می کنمش:
« کودکی»
...
اگر چه دلم برایت تنگ شد
- و برای معصومیتی که از دست رفت -
اما هنوز جای خالی تو هست
و هنوز هست دلی که بی تابی کند...
برای نگاهت
ماه من!
برایت می نویسم که بدانی
اگرچه دوستت ندارم!!! اما ...
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386 20:33 توسط MeLiNa
|