+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 10:3 توسط MeLiNa
|
__________________
خسته ام انگار صد سال پياده راه آمده ام
انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحيفم حمل کرده ام
انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام
خسته ام،آنقدر خسته ام که نام خود را هم فراموش کرده ام
هيچ يادم نيست که اولين بار کدام گل را بوييده ام
من شکل سنجاقکی را که درکوچه های کودکی بوسيده ام
از ياد برده ام.خسته ام انگار اين جاده های سرد خاکی
تمام شدنی نيست...
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386 16:46 توسط MeLiNa
|