|
How shall my heart be unsealed unless it be broken? + نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385 13:56 توسط MeLiNa |
نمی دونم از کجا شروع کنم از این که نمی دونم کیم ...کجام.... اگه قبلا"یه کم می دونستم حالا دیگه کاملا" گم شدم گم گم یه وقتایی به اسمم شک می کنم ....واسم غریبس.. خیلی وقته یه چیزی و گم کردم .دارم دنبالش می گردم ولی هنوزم نمی دونم چیه دیگه کم کم از چیزایی که بهشون عادت کردم دارم خسته می شم.....یعنی خیلی وقته که شدم زندگی.. خونواده....دوستا... همه چی . . . خوب بابا من دلم می خواد بد باشم مگه چیه؟ من از ادم بودن خوشم نمیاد(می خوام ولی نمیشه) من دوس دارم اون جوری باشم که خودمم می خوام من غرور ..خود خواهی...تنهایی...بد اخلاقی و....دوس دارم . . . تا کی من فقط باید به حرف دیگرون گوش بدم تا کی حرفای منو هیچ کی نمی فهمه؟ تا کی من فقط باید اون جوری رفتار کنم که دیگرون می خوان؟ . . .پس من چی؟ خیلی وقته دلم می خواد یه جایی برم که تنها باشم هیچ کی نباشه فقط خودم . . . من از همه خسته شدم . . . خیلی دلم داسه"دل تنگ شدن"تنگ شده می دونم مثل همیشه چرت و پرت گفتم به حرفام نمی دونم می خوای بخند ولی ... تو هم دیگه مهم نیستی..درست مثل من پاییز هیچ حرفی برای گفتن ندارد اما پای منبر باد که می رود درختها چه زود به گریه می افتند.... + نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385 19:5 توسط MeLiNa |
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385 12:23 توسط MeLiNa |
|
| ||||||