سلام
فقط اومدم یه خدافظی کوچولو بکنم و برم
می خوام برم ریاضت
تا یه ماه(یعنی تا تولدم ...درست ماه بعد همین موقع یه روز کم تر یعنی ماه بعد دیروز امروز!!!!!!)netنیام
یه کم بشینم درس بخونم .....
19بهمن میرم مسافرت
معلوم نیست کی برگردم
اگه بودم خودم که هیچی
اگه نبودم پری برا م اپ می کنه(واسه تولدم
)
.
.
.
.
خوب دیگه من رفتم درویش شم
دوستون دارم
بابای




+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 12:7 توسط MeLiNa
|
دیروز..
وقتی ترسیدم.... نبودی که پشتم وایسی و بگی نترس من همیشه پیشتم
دیروز ...
وقتی تنها شدم....نبودی که بگی تو هیچ وقت تنها نیستی من همیشه کنارتم
دیروز ...
وقتی داشتم می مردم
وقتی از زندگی سیر شدم
وقتی از خودم از زندگی از دنیا از خودم خسته شدم....
تو هیچ وقت نبودی
تو هیچ وقت نیستی...
هیچ وقت....
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385 7:21 توسط MeLiNa
|
مي داني چقدر راه پيموده ام امروز؟!
تا كي بايد اشك بريزم به پاي تنديسي كه نام تو بر آن است.
ديگر زنده نيستم بدون بغض
تو راز اين دل بستن كور را به كسي نگو
مي دانم همه مي دانند!
رد پاي شيدايي بر جاده قلبم به چشم مي خورد
بوي عطر بهار نارنج كه در كوچه مي پيچد
ترانه نياز را گل هاي سرخ زمزمه مي كنند
بهار كه مي آيد بوي آغوش تو در فضا مي پيچد
اقاقي ها بي تاب مي شوند هشتي از التهاب نفس هاي من و تو خاليست
بيا دزدانه باز هم به هم چشم بدوزيم.كسي چه مي داند!؟
بيا برويم و انار از شاخه همسايه بچينيم كسي چه مي داند؟من بوده ام يا تو
باز مي رويم و پشت علف هاي هرز باغچه براي هم قصيده عشق مي خوانيم
چرا نمي خواهي؟
چرا ديگر با من به مهماني نرگس ها نمي آيي؟
اينقدر به اين زمين لعنتي نچسب
دهانت بوي خاك مي گيرد!
چه مي شود شبي به دور از پچ پچ هاي مردم مرا باز
باران خطاب كني
بارها شاخه را بي باد....پاييز را بي باران تماشا كرده ام....بارها با تو به پله هاي موج رفته ام...حالا دريا مارا تعطيل كرده
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه انديشه ام انديشه فرداس
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385 14:5 توسط MeLiNa
|