|
به شب نگاه کن پنجه در سیمهای ساز عشق ناگریز مینوازد از درد و در ترانه ی بغض من میشکند نگاه کن به تبلور باران که به سوگ مینشیند در شبستان اشک خویش و ترانه ای که در گلو شکسته است نگاه کن به یادگاری چشمانت که بر گلوگاه چلچله ها آویخته ای بغض جاودانه ای از جنس درد زجه های پنهانی سرد... و هر صبح بغضی که پنهان میشود پشت خنده های دروغین تلخ چه کسی نشانی قلبم را به اندوه داده است؟چه کسی گلهای باغچه را شکسته است؟ من خودم را گم کرده ام...چه کسی روح من را با خویش برده است؟ دیشب کابوس میدیدم از جنس بیداری در تنگنای کوچه ای که به بن بست میرسید...من و حضور گرم تو ناگهان اما... تو از کجا گریختی؟فریاد کشیدم با تمام عشق نامت را..سروها قیام کردند..لاله ها یکصدا با من فریاد کشیدند ...شقایق اما...شقایق اما شکست...شکست... کابوس تعبیر شد...جهان کوچک من بیصبرانه در انتظار ..تو اما چه آرام رفتی و هرگز نیامدی ... روح سرگردان من در جستجوی تو میکاود کوچه پس کوچه های بی کسی را ...آیا کسی روح گمشده ام را از کوچه پس کوچه های بی کسی بیرون خواهد کشید؟ تو رفتی و من خودم را گم کرده ام ...روی رفتنت دیگر علامت ممنوع نمیزنم ..هر کجا که میروی به سلامت. روح من را اما به دنبال خویش مکشان ...من خودم را گم کرده ام.من را به من بازگردان...
|
 |
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 12:10 توسط MeLiNa
|