تبليغاتX
مثل من

مثل من

گربه

چقدر سخته تو چشماي کسي که قلبت بهش دادي و به جاش يه زخم هميشگي به دلت داده ، زل بزني و به جاي اينکه لبريز از نفرت بشي حس کني هنوزم ديوونشي و دوستش داري چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده چقدر سخته که تو خيالاتت ساعت ها باهاش حرف بزني ولي وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي چقدر سخته که وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه تو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 12:21 توسط MeLiNa |


مزرعه قلب

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 12:11 توسط MeLiNa |


حق با شماست

 

من هیچگاه پس از مرگم

 

جرئت نکرده ام

 

که در ایینه بنگرم

 

و ان قدر مرده ام

 

که هیچ چیز  مرگ مرا دیگر

 

ثابت نمی کند...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 12:35 توسط MeLiNa |


آسمان سرخ

افسوس

من مرده ام

و شب هنوز

 

گویی ادامه ی همان شب بیهوده است....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 11:47 توسط MeLiNa |


 daftare maghame moazame rahbari ro dozdidan age daste to hast biar agha farda emtehan dareh

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 10:15 توسط MeLiNa |


.از روزي كه تو عزم سفر كردي همدم شمعها شده ام و پا به پاي آنها در تاريكي مطلق مي سوزم و آب مي شوم
شب با تمامي عظمتش سايه بر تنهاييم افكنده و من با تك تك سلول هايم تاريكي را لمس مي كنم و به دنبال سكوت گمشده اي در تاريكي هاي خيالم مي گردم.
مدتهاست كه خودم را نمي شناسم , انگار كه هويتم را دزديده اند , كلمات را گم كرده ام ,اگر هم كلمه اي داشتم كجا مي نگاشتمش؟
. آخر كاغذهايم مچاله شده اند و قلم هايم خميده
اكثر ساعات عمرم تو را در خيالم سجده مي كنم و آمدنت را بي صبرانه مناجات و هنگامي كه دلم براي تنهاييهايم مي سوزد,غصه هاي ارغواني ام را برايشان فرياد مي زنم.
مي دانم كه نامهرباني سنگدلان پرپرت كرد ,آنقدر كه ديگر حتي از كوير سينه هايشان هم گذر نمي كني
ولي من چه؟ من چه كنم؟
حتي براي دقيقه اي با خودت فكر كرده اي كه من بدون تو در اين سياه چال تاريكي چه مي شوم؟
تو كه حتي تحمل نگاه هاي اين آدمك هاي آهني را نداشتي و همدم جاده ها شدي پس من چه بگويم كه هر روز با سخنان و حركات بي ربطشان مرا مي رنجانند؟
مرا ديوانه مي دانند و عشقم را دروغين ,ولي, ولي باكي نيست. مگر از آدمك هاي قرن آهني بيشتر از اين هم انتظاريست؟
مي دانم كه پرده هاي شرم را كنار زده ام و بي محابا كلمات خسته ام را برايت تكرار مي كنم ,ولي به جان قناريهاي خسته در قفس دلتنگم.....
آخر مرا به غير از تو همدمي نيست, دروازه ي قلبم فقط به روي قلب تو باز است و سكوتم فقط براي تو مي شكند.
مي خواهم بداني كه گفته هايم برايت پاياني ندارد و مي دانم كه تو را طاقت شنيدن كم است
پس ديگر نمي گويم , فقط با نگاهم انتهاي جاده ها را دنبال مي كنم
شايد كه سايه اي از تو را در عمق خيالم ببينم....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 17:10 توسط MeLiNa |


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 11:59 توسط MeLiNa |


+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 12:26 توسط MeLiNa |


كودكي كه اماده ي تولدبود نزد خدارفت وازاوپرسيد:ميگويندفرداشمامرابه زمين مي فرستيد.

امامن به اين كوچكي وبدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به انجابروم؟

خداوندپاسخ داد:ازميان بسياري ازفرشتگان من كسي رابراي تودرنظرگرفته ام.اودرانتظارتوست وازتونگهداري خواهدكرد.

اماكودك هنوزمطمئن نبودكه مي خواهدبروديانه.

_اينجادربهشت من هيچ كاري جز خنديدن و اواز خواندن ندارم و اين هابراي شادي من كافي ست

خداوند لبخندزد:فرشته ي توبرايت اوازخواهدخواندوهرروزبه تولبخندخواهدزد.توعشق اورااحساس خواهي كردوشادخواهي بود.

كودك ادامه داد:من چه طورميتوانم بفهمم مردم چه مي گويندوقتي زبان ان هارانمي دانم؟

خداونداورانوازش كردوگفت:فرشته ي توزيباترين وشيرين ترين واژه هايي راكه ممكن است بشنوي درگوش توزمزمه خواهدكردوبادقت وصبوري به تويادخواهددادكه چگونه صحبت كني.

كودك باناراحتي گفت:وقتي مي خواهم باشماصحبت كنم چه كنم؟

خداوندبراي اين سؤال هم پاسخي داشت:فرشته ات دستهايت راكنار هم ميگذاردوبه تويادميدهدكه چگونه دعاكني.

كودك سرش رابرگرداندوپرسيد:شنيده ام كه درزمين انسان هاي بدي هم زندگي مي كنند.چه كسي ازمن محاقظت خواهدكرد؟

_فرشته ات ازتومحافظت خواهدكرد.حتي اگر به فيمت جانش تمام شود.

كودك بانگراني ادامه داد:اما من هميشه به اين دليل كه ديگرنمي توانم شماراببينم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زدوگفت:فرشته ات هميشه درباره ي من باتو صحبت خواهدكردوبه توراه بازگشت نزدمراخواهداموخت.دران هنگام بهشت ارام بود.اما صداها يي اززمين شنيده مي شد.كودك مي دانست كه بايدبه زودي سفرش رااغازكند.

اوبه ارامي يك سؤال ديگرازخداوندپرسيد:خدايا!اگربايدهمين حالا بروم لطفا" نام فرشته ام رابه من بگو

خداوندشانه اش رانوازش كردوپاسخ داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد.اما تو مي تواني اورا

                                           مادر

صدا كني.....

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 12:13 توسط MeLiNa |


سه بچه در پوست خرس

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 11:56 توسط MeLiNa |


....

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 11:8 توسط MeLiNa |


تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه ی ادمیان است.

همه چیز تنها یک چیز است و هنگامی که ارزوی چیزی را داری

سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این ارزو را تحقق بخشی...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 17:44 توسط MeLiNa |


 

نرگس جوان زیبایی بود که هرروز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه تماشا کند.

چنان شیفته ی خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد.

در جایی که افتاده بود گلی رویید که "نرگس "نامیدنش.

وقتی نرگس مرد اوریادها_الهه های جنگل_به کنار دریاچه امدند که از یک دریاچه ی اب شیرین

به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود.

اوریادها پرسیدند:چرا می گریی؟

دریاچه گفت:برای نرگس می گریم.

اوریادها گفتند:اه شگفت اور نیست که برای نرگس می گریی...

وادامه دادند:هر چه بود با ان که همه ی ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم تنهاتو فرصت

داشتی از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی.

دریاچه پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟

اوریادها شگفت زده پاسخ دادند:کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟هرچه بود هرروز در کنار تو می نشست.

دریاچه لختی ساکت ماند.

سر انجام گفت:

_"من برای نرگس می گریم اما هرگز زیبایی او را در نیافته بودم.

برای نرگس می گریم چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد

می توانستم در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خود را ببینم"

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 17:43 توسط MeLiNa |


 

 

چشم به اسمان می دوزم و ستاره ای نمی یابم

اما تو همچنان تنها ماه اسمانم هستی ....

اما افسوس هلالت را دیر می یابم و ان گاه که می ایی ...

چه زود قرص کامل می شوی و میروی...

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 18:24 توسط MeLiNa |


اگر چه بهای زندگی کردن در کره ی زمین زیاد است...

اما در عوض شما هر سال به طور رایگان دور تا دور زمین می چرخید.

 

یک دقیقه براتون چه قد طولانیه؟

خب البته این بستگی داره به اینکه شما داخل توالت باشین

یا پشت در ش منتظر بیرون امدن نفر قبلی باشین

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 18:18 توسط MeLiNa |


.....

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 11:10 توسط MeLiNa |


akhey

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 7:53 توسط MeLiNa |


 گربه عاشق

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 7:5 توسط MeLiNa |


سلام.

دلم امشب خیلی گرفته .یعنی میدونی تنها امشب نیست خیلی وقته این جوری شدم

از همه چی خسته شدم از خودم از خونه از درسا از خیابون کوچه.......

از همه چی

دلم می خواد گریه کنم

جیغ بزنم خودمو خالی کنم

ولی نمی دونم چه جوری

وقتی نمی تونی شاد باشی

وقتی می خوای شاد باشی تازه یادت میا د یه غم بزرگ تودلته.....

وقتی اون غم تو دلت جا خوش کرده یکی دیگه هم میاد

وقتی هر روز نگرانی

راستی چه طوری می تونی بازم شاد باشی

خیلی وقته دلم می خواد تنها باشم

توی یه جنگل تنهای تنها با خودم

باور کنم همه چی فقط یه خواب بوده یه کابوس

باور کنم زندگی هنوزم مثل همیشه است همه چی سر جاشه

بابا

من

خسته

شدم

حسته

خسته

خسته

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 20:29 توسط MeLiNa |


مردی با خود زمزمه کرد"خدایا با من حرف بزن ".

یک سار شروع به خواندن کرد

اما مرد نشنید

فریاد براورد"خدایا با من حرف بزن"اذرخش در اسمان غرید.

اما مرد گوش نکرد.

مرد به اطراف خود نگاه کرد  و گفت "خدایا بگذار تورا ببینم".

ستاره ای درخشید.

اما مرد ندید.

مرد فر یاد کشید"یک معجزه به من نشان بده".نوزادی متولد شد.

اما مرد توجهی نکرد.

پس مرد در نهایت یاس فر یاد زد"خدایا لمش کن و بگذار بدانم که این جا حضور داری".

در همین زمان خداوند پایین امد و مرد را لمس کرد.

اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد.....

گنجشک

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 15:46 توسط MeLiNa |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

یک پنجره برای دیدن..
یک پنجره برای شنیدن..
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش عطر ستاره های کریم سر شار میکند..
ومی شود از ان جا خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسک ها می ایم....


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385



پیوندها

سان
امیر
مارشال
کوروش" evanescence "
امیر حسین
ارسلان
جواب سوالات تبیان و آفتاب
یادداشت های یک خبرنگار
سلامی به گرمی برف
عاشقانه ترین 7 فیلم تاریخ
تاراش ها
ارش


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS